با سلام.
گاهیانه نگاری منتقل شد ----->
http://gahi-janjill.blogfa.com
.
فقط از اونجايي كه خط، خط خودم بود مي تونستم بفهمم اين يادداشت مال خودم هست! نه هيچ چيز ديگه اي.
مردي ميانسال، قد متوسط رو به بالا، موهاي جلوي سرش كمي ريخته و عينكي. من خيلي دوستش دارم و او هم مرا. معلوم نيست چه نسبتي با هم داريم! سر صحنه ي تاتر من و چند نفر ديگر در حال اجرا هستيم، به محض تمام شدن نمايش، او از پله هاي پشت سن بالا مي رود و روي زمين ولو مي شود. انگار كه او كارگردان نمايش بوده. حضار تشويق مفصلي مي كنند. از پله ها بالا مي روم و مرد را مي بينم، لبخند مي زند و من هم. نزديك تر كه مي روم نمي دانم او آغوشش را برايم باز مي كند يا خودم به طرفش مي روم. خيلي آرام و نرم و محكم در آغوشم مي گيرد و لبخند مي زند. انگار كه از چيزي راضي باشد و ... من هم. مرد بلند مي شود و جايي مي رود. من در اتاق تنها هستم و اطراف را نگاه مي كنم. پسري را مي بينم كه آرام نشسته روي زمين، صورتي لاغر دارد با ريش يا سبيل. سلام مي كنم و او هم. به طرفم مي آيد و با همان لبخند روي صورتش حرف مي زند. يكهو اتاق و همه جا تاريك مي شود، نمي دانم برق رفته يا او چراغ ها را خاموش كرده! من به عقب بر مي گردم و فضاي پشت سرم را نگاه مي كنم. همه جا تاريك و سياه است. مي ترسم. تمام هيكلم شروع مي كند به لرزيدن. پسر _ كه انگار مي دانم پسر همان مرد است _ كمي تعجب مي كند و از من مي پرسد كه " مي ترسي؟ از تاريكي مي ترسي؟! " از شدت لرزيدن بدنم صدايم هم به لرزش افتاده. با جمله هايي مقطع حرف مي زنم " نمي ترسم. نمي دونم. من هيچ وقت از تاريكي نترسيدم. من، بچه كه بودم هم، نمي ترسيدم. " بر مي گردم پشت سر را دوباره با ترس نگاه مي كنم و دلم مي خواهد به همان سمت فرار كنم تا شايد نجات پيدا كنم. چند قدم به سمت پسر مي روم و بر مي گردم. طوري نگاهش مي كنم كه انگار منظورم را فهميده باشد. گفتم: " بيا ديگه! بيا بدويم بريم" دو، سه متري از چهار چوب در دور كه مي شوم، پسر صدايم مي زند. چطور و با چه نامي، نمي دانم. بر كه مي گردم و نگاهش مي كنم نشسته توي دروازه ي در طوري كه انگار پشت ديوار نشسته و پاهايش دراز است و فقط سر و كمر و يك دستش كه با تكيه آن بر زمين، خودش را نگه داشته ديده مي شود. " من كه پا ندارم باهات بيام! نمي تونم بدوم، يادت نيست؟ من پا ندارم دختر. " آرام مي شوم و به سمتش چند قدم بر مي دارم. تازه يادم افتاده، نزديك مي شوم. بغلم مي كند و مي بوسمش. پسر بهمن مي گويد " برو. من نمي تونم بيام." چيزي نمي گويم. دم گوشم آرام مي گويد: " من دوست دارم، دوست دارم برو. "
.
با لبخندي كه از دو طرف لبش تا بناگوش كشيده شده بود، چنان با ناز و عشوه حرف مي زد كه ممكن بود پسرها هم عقشان بگيرد، اگر مي ديدند و مي شنيدند! وقتي كه بالاخره " ميسي ميسي " گفتن هايش تمام شد گوشي موبايلش را پايين آورد و چهره اش چنان بهم ريخت كه انگار يك ثانيه پيش عق زده است!
.
سلام.
تا الان، ما ( من و جلال الدين خان ) سه تا هديه گرفتيم براي خونه ي جديدمون، كه داريم حاضرش مي كنيم براي زندگي.
دو تا گلدون گل _ يك گلدون كوچولو و يك گلدون بزرگ _ كه مامان جونم برامون خريده و دوتا تاس كه يكيش سفيد و اون يكي مشكي و اندازه شون حدودن 2*2*2 ميشه. البته دوتا شمع اند كه شكل تاس اند.
.
خانم با حجاب خوابش برده و سرش را تكيه داده به شيشه ي پنجره ي اتوبوس، موهاي ارغواني اش پيداست.
.
+اينجا كجا بود؟
بهشتي.
+آخ جون، الان حقاني پياده كه شديم، بارون هست، مي ريم زير بارون مي دويم. خيس مي شيم...
آره، مي ريم زير بارون، مي دويم، خيس مي شيم، سردمون ميشه، سرما مي خوريم، مي رسيم خونه، مريض شديم، حالمون بد ميشه، ذات الريه مي كنيم...
+ نخير! مي ريم زير بارون، دست همديگر رو مي گيريم، مي دويم، خيس مي شيم، مي خنديم، نفس مي كشيم، خوش مي گذرونيم، مي رسيم خونه، براي بقيه هم تعريف مي كنيم.
.
چند دقيقه پيش پاشدم در يخچال رو باز كردم و قابلمه ي زرشك پلوي شام رو بر داشتم، توي پيشدستي چهار پنج تا قاشق پلو ريختم و رفتم نشستم رو كاناپه ي پذيرايي و خوردمش!
.
پيرمرد دستش را جلو آورده و با دست ديگر، انگشت هايش را يكي يكي فشار مي دهد. طوري كه انگار مفصل هايش را مي فشارد.حالا با همان دست، انگشتان دست ديگر را.
مرد جواني روي صندلي روبرويي نشسته. با صورتي كه حدود 30 سال به نظر مي رسد. مو و ريش و سبيلش كمي نا مرتب است، بلند شده اند. كاپشن مشكي اسپورت، شلوار جين تيره، كتاني مشكي و سفيد _ به فرم كتاني هاي مارك " All*Star"_ با بند قرمز پوشيده. پاهايش را هم كج روي زمين گذاشته، مثل حالت توقف در اسكي. يك كوله ي طوسي با بند هاي زياد هم روي پايش است، كه با دو دست بغلش كرده. عينك طبي اش هم از يقه ي بلوز روشن اش آويزان است.
مرد، زل زده است به دستان لرزان پيرمرد.
.
گاهي اوقات بعضي از آدم ها، چيزها يي دارند كه با دليل يا حتا بدون دليل به آدم ديگري كه احتمالن خاطرش برايش عزيز است، هديه يا به عنوان يادگاري، مي دهندشان. سال ها بعد آن آدم ديگر با دليل يا بدون دليل همان هديه عزيزش را به يك نفر ديگر هديه مي دهد و به او مي گويد كه اين را "فلاني" به من داده كه برايم عزيز است و من به تو. و تو مي فهمي كه ارزش اش خيلي بيشتر است.
من 88/11/25 اينچنين هديه اي گرفتم. هديه اي با دليل.
.
تازگي ها از رنگ طوسي بيشتر خوش ام آمده. يعني تازگي هاست كه متوجه اش شده ام! همينطور يادم آمده اولين جورابي كه با " جلال الدين خان " خريدم طوسي بوده و خيلي دوستش دارم.
.